جبار آذین
اوس محمود در یکی از روزهای هفته اول نوروز، دست عیال و بچههایش را گرفت و با یک جعبه شیرینی و یک شاخه گل، برای عید دیدنی و صله رحم به دیدار من و خانوادهام آمد و ساعاتی فارغ از هر آنچه بوی رنج و غم و ناراحتی میداد، هر دو خانواده گل گفتیم و گل شنیدیم.
چند دقیقه بعد جوانها به گپ و گفت جوانانه و خانمها به صحبتهای زنانه مشغول شدند. اوس محمود روی مبل جابجا و به من نزدیک شد و سر دراز سخن را باز کرد و گفت: چه حال و خبر از سینما و هنر، حالشان خوب است؟
گفتم: امسال هم مانند چند سال اخیر، به اضافه تقارن نوروز با ماه رمضان، وضع اکران چندان جالب نیست!
گفت: راست و دروغ گردن نامدیران، میگویند،فروش فیلمها عالیست!
گفتم: شنیدن کی بود مانند دیدن. این هم از سری چاخانهای آنهاست. چند دهه است که دوران اکران طلایی سینماها در ایران به افسانه تبدیل شده است و هر چه هم دلار نفتی به سینما و سینماگران خودی تزریق کنند، اتفاقی در سینما نخواهد افتاد، چرا که آب از سرچشمه گلآلود است و….
گفت: درست مثل حال و روز کشور!
گفتم: چطور؟
گفت: منظورم تهدیدها و تحقیرها و سر در گمیها و بلاتکلیفیهای مسئولان در قبال خارجیها و داخلیهاست.
منظورش را فهمیدم و گفتم: شرایط ملتهب و تعیینکننده است و باید منتظر تصمیم حضرات بود.
گفت: ولی من تصمیم خودم را گرفتهام!
گفتم: چه تصمیمی؟ شما سر پیازی یا ته آن؟ این جور تصمیمها به عهده از ما بهتران است!
گفت: نه، اینجوریها هم نیست. درست است که من مقامدار و یا مالدار و دم کلفت نیستم، اما ایرانی که هستم.
حرفش را تاُیید کردم و او ادامه داد و گفت: آقاجان، من حرف زور و گردن کلفتی تو کَتَم نمیرود، اگر کسی به من و مردم و کشورم بخواهد زورگویی و قلدری کند، با تمام زورم جلویش میایستم، اما اگر اهل حرف حساب باشد، من هم اهل حساب و کتاب میشوم.
گفتم: آفرین بر شما، حالا از این گزینههای روی میزت، کدام را انتخاب کردهای؟ گفت: هر دو را!
گفتم:هر دو را، چه طور؟
گفت: در یک دستم بلندگو برای مذاکره و در دست دیگرم، چماق برای مقابله است، از هر کدام که لازم باشد استفاده میکنم. در مورد فرهنگ و هنر و سینما هم باید اینطور بود!
گفتم: و نیت و هدفت هم نیک و خیر است؟!
گفت: شک نکن!…
بحث ما ادامه داشت که زمان میل شام چرب و نرم فرا رسید. همسرم به خواست اوس محمود آبگوشت پخته و برای جوانها چلومرغ مهیا کرده بود.
جایتان سبز مشغول خوردن غذا شدیم و نوبت گوشت کوبیده شد و اوس محمود گوشتکوب به دست گرفت و به جان مخلفات آبگوشت افتاد. در حال کوفتن گوشت بود که احساس کردم ضمن گوشتکوب کاری، خودش را تکان میدهد و زمزمه میکند.
او مشغول کار خود بود و حواسها و نگاههای ما به سمت او. کم کم تکانهایش بیشتر و به حرکات موزون تبدیل شد و زمزمههایش نیز بلندتر و واضحتر گشت.
او میخواند: “آقا خودش خوب میدونه…”
اوس محمود به یاد مراسم آبگوشتخوری فیلم «گنج قارون» افتاده و ترانه ایرج را مانند فردین میخواند.
یکباره خواندن او به همخوانی گروهی تغییر یافت. انگار همه بهرغم نداشتن گنج و تحمل رنج در این سالها، فیلم «گنج قارون» را دیده بودند.
چند سال اول پس از انقلاب مسئولان، مردم را به سوی گنج هارون هدایت کردند، ولی خود به دنبال گنج قارون رفتند.
ملت با دیدن این دوگانگی، آنها هم گنج هارون را رها کردند و به گنج قارون گرایش پیدا کردند و…
بعد از پایان آیین میل غذا، جوانها و خانمها و اوس محمود هم از رفتن به دامان دشت و صحرا در روز سیزدهبدر و اجرای این سنت گفتند و عنوان کردند که امسال برای گشایش مشکلات خود و مملکت در طبیعت، سبزه گره خواهند زد.
به میان سخنانشان آمدم و گفتم: عزیزان، نامدیران و نامسئولان و خورندگان اموال ملی و مردمی به اندازه کافی به مسائل و مشکلات ملت و کشور گره زدهاند، امسال به جای گره زدن، بیاییم گرهها را از سبزههای زندگی خود و ملت باز کنیم تا شاید پس از چند دهه، بهار و شادمانی و شکوفایی و سعادت و خوشبختی و رفاه به کشور و خانههایمان وارد شوند.
هر دو خانواده نگاهها و لبخندهایمان را به یکدیگر گره زده و آستینهای خود را برای گرهگشایی از مشکلات خود و مردم و کشور و رفتن به میان گلها و طبیعت در سیزدهبدر بالا زدیم.
لطفا شما هم هرسکننده علفهای هرز کشور و گرهگشای سبزههای زندگی و ایران عزیز باشید.

بدون دیدگاه